تمام پنجره های ساختمون های بلند شهرش قُفل و بَست داشت. هیچ خیابونی، لمس آبشار ارغوانی زیر ِ پوستش رو نمی خواست. هیچ آسمونی، تصویری از پرواز ِ معکوسش رو نمی خواست. هیچ دریای اسید زده ای، نه خودش رو، نه دفترهاش رو حتی برای لذت ِ مُنحَل کردن تار و پودش نمی خواست. ... الهه ی تردید و تاریکی، جوهره ی وجودش کافی بود برای سیاه کردن ِ تمام ِ آبی های دریای مُتواری ِ شهرش، برای بلعیدن ِ تمام لحظه های طلایی تلألو خورشیدِ گُم شده حتی برای روز ِ دَفنِش.
برچسب:
نویسنده: کسری نیکنام
تاريخ: چهارشنبه
17 ارديبهشت
1399 ساعت: 5:34